تبليغاتX
طلبه ی سمپادی
دارا و سارا
یکشنبه هشتم خرداد 1390 | طلبه

هنگام جنگ دادیم صدها هزار دارا
شد کوچه های ایران مشکین ز اشک سارا


سارا لباس پوشید ، با جبهه ها عجین شد
در فکه و شلمچه ، دارا به روی مین شد


چندین هزار دارا ، بسته به سر ، سربند
یا تکه تکه گشتند یا که اسیر و در بند


سارای دیگری در ، مهران شده شهیده
دارا کجاست؟ او در ، اروند آرمیده


دوخته هزار سارا چشمی به حلقه ی در
از یک طرف و دیگر چشمی به خون دل ، تر


سارا سؤال می کرد ، دارا کجاست اکنون ؟
دیدند شعله ها را در سنگرش به مجنون


خون گلوی دارا آب حیات دین است
روحش به عرش و جسمش ، مفقود در زمین است


در آن زمانه رفتند ، صدها هزار دارا
در این زمانه گشتند ده ها هزار «دارا»


هنگام جنگ دارا گشته اسیر و دربند
دارای این زمان با بنزش رود به دربند



دارای آن زمانه بی سر درون کرخه
سارای این زمانه در کوچه با دوچرخه


در آن زمانه سارا با جبهه ها عجین شد
در این زمانه ناگه ،‌ چادر «لباس جین» شد


با چفیه ای که گلگون از خون صد چو دارا ست
سارا خود ،‌ از برای، ‌جلب نظر بیاراست


دارا و گشواره ،‌ حقا که شرم دارد
در دست هایش امروز ، او بند چرم دارد


با خون و چنگ و دندان ، دشمن ز خانه راندیم
اما به ماهواره تا خانه اش کشاندیم


جای شهید اسم خواننده روی دیوار
آن ها به جبهه رفتند ، اینها شدند طلبکار  !!!



شاعر: مرحوم ابوالفضل سپهر

لينک ثابت
حضرت روح الله
شنبه هفتم خرداد 1390 | طلبه
بزرگی و ماندگاری او به شرح و وصف نمی آید. مردی که روزگار دوباره چون او نخواهد دید و لوح محفوظ دل ها خاطرات جاودانه و تابناکش را تا ابد پاس خواهند داشت.
 
حضرت امام

1-    درس که تمام می شد بعضی ها می آمدند می گفتند برایمان استخاره کنید. می خندید میگفت به خدا توکل کنید بیشتر درس بخوانید کمتر استخاره کنید.

2-    دوستانم را دعوت کرده بودم ناهار. حاج آقا روح الله و حاج آقا مصطفی هم بودند. مصطفی نوجوان بود. همه دور کرسی نشسته بودیم. مصطفی خوابی دیده بود که هنوز برای پدر تعریف نکرده بود. دوستانم گفتند مصطفی خوابت را برای پدرت هم بگو. پدرش را نگاه کرد اما پدر نگاهش نکرد. گفتند اجازه بدهید خوابش را بگوید. گفت بگو. مصطفی گفت خواب دیدم توی مجلسی نشسته ام که همه فیلسوف ها مثل فارابی و ابن سینا و ملاصدرا و ... نشسته اندو شما که آمدید تو، همه به احترام شما بلند شدند و شما را بردند بالای مجلس نشاندند. حاج آقا روح الله نگاهش کرد. گفت تو این خواب را دیده ای؟ مصطفی گفت بله. گفت بی خود چنین خوابی دیدی!
حضرت امام

3-    شب، خانه مصطفی مهمان بودم. تا نیمه های شب بحث میکردیم. تازه خوابیده بودم که با صدای گریه از خواب پریدم. گفتم شاید کسی از همسایه هاتان مرده و دارند برایش گریه می کنند. مصطفی گوش داد گفت نه این صدای آقایم است. نماز شب می خواند.

4-    عده ای بازاری آمدندگفتند بازاری ها برای شما خیلی کارها کرده اند. گفت بی خود کرده اند. اگر برای خدا کرده اند خدا اجرشان بدهد اگر برای من کرده اند من چیزی ندارم بدهم.

5-    نجف شبها می رفت زیارت . هر شب. عده ای آمدند گفتند این رسم مراجع نیست. شما هم مثل بقیه مراجع هفته ای یکی دوبار بروید زیارت. با جذبه نگاهشان کرد. گفت والله ظالم است کسی کنار دریای امیرالمومنین بخوابد و تشنه بخوابد. شما چه می فرمایید؟

حضرت امام

 

 

6-    هوای نجف تابستان خیلی گرم بود. مردم معمولا می رفتند کوفه که نزدیک بود و نزدیک شط فرات. خیلی ها توی این سالها آمدند اصرار کردند که شما هم تابستان بروید کوفه. قبول نکرد. می گفت: مردم ایران دارند بخاطر من مصیبت می بینند زندان میروند چطور بروم جای خنک استراحت کنم.

حضرت امام

 

7-    نفت توی نجف کمیاب شده بود. آمد توی حیاط . دید کسی می خواهد برود نفت بگیرد. گفت مبادا بگویید نفت را برای کی می خواهید. اگر صف بود شما هم نوبت بایستید.

8-    گفتند به چه دلیلی به مردم می گویید تظاهرات کنند؟ چرا مردم را به کشتن می دهید؟ گفت به همان دلیلی که امیرالمومنین علیه السلام مردم را به جنگ صفین دعوت کرد. گفتند آخر ایشان امام بود. گفت حالا هم امام این دستور را می دهد.

حضرت امام

 

9-    از زندان که آزاد شدم نامه ای برایش نوشتم . جواب داد که از گرفتاری شما بی خبر بودم .من هم روزگار سختی را میگذرانم ولی چون برای خداست گواراست.

10-حالش آنقدر بد بود که حرم نتوانست برود. دکتر هم نبود. ساعت دو نیمه شب دکتر پیدا کردیم. فکر کردیم الان از درد و خستگی خوابیده باشد. رفتیم توی اتاق .دیدیم روی سجاده نشسته و نماز شب می خواند. دکتر معاینه اش کرد. تبش بالا بود.

11-از طرف روزنامه تایمز آمده بودند مصاحبه. گفتند از دوران کودکی خودتان بگویید؟ گفت زندگی من مثل همه افراد حادثه ای است جزیی. مثل تمام حوادث جزیی که در جهان میگذرد. نیازی به شرح و توضیح ندارد.

12-دانشجوهای فرانسوی هرشب می آمدند پای حرفهای امام. یکبار ازشان پرسیدم مگر فارسی میفهمید؟ گفتند نه. گفتم پس چرا هرشب می آیید ؟ گفتند وقتی امام حرف می زند احساس خوبی پیدا میکنیم.

 

13-توی یکی از اتاق های مدرسه رفاه مشغول کار بودیم. آمد به ما سر بزند. همه باهم گفتیم روح منی خمینی بت شکنی خمینی. عبایش را پهن کرد و نشست پیشمان. گفت عزیزانم شما روح من هستید.

14-جمع شده بودیم جماران گزارش وضعیت جنگ بدهیم. با پیراهن سفید و عرق چین و جلیقه نشسته بود روی مبل . هرکس به نوبت گزارش میداد. یک دفعه از جایش بلند شد از اتاق بیرون رفت. وقتی برگشت گفتیم آقا کسالتی پیدا کردید؟ گفت خیر وقت نماز است. جلسه جنگ تعطیل شد همه بلند شدیم پشت سرش نماز خواندیم.

15-بچه که بودیم برای نماز صبح بیدارمان نمی کرد. حالا خودم بچه داشتم آمده بودم دیدنش. گفتم شوهرم بچه ها را بیدار میکند نماز بخوانند. گفت از قول من به ایشان بگو خواب را برای بچه تلخ نکند.

حضرت امام

 

16-فرزند یکی از وزیرها شهید شد. گفتیم پیامی بدهید. گفت همه جوانهایی که شهید میشوند فرزند من هستند برای من بچه وزیر و غیروزیر فرقی نمیکند.

17-از تهران برگشت قم. خیلی ها می آمدند دیدنش. من هم از اهواز آمده بودم گوشه نشسته بودم. به انگشتر دستش نگاه کردم. پیش خودم گفتم کاش این انگشتر را به من میداد. صدایم کرد . انگشترش را داد به من.

حضرت امام

 

 

18-می خواست خطبه عقد بخواند. به عروس گفت من را وکیل کنید تا شمارا به عقد این آقا دراورم. عروس گفت به شرط اینکه شما هم در آخرت شفاعتم کنید. گفت اگر خدا به من اجازه شفاعت داد از شما شفاعت میکنم. خطبه را خواند گفت باهم بسازید باهم خوب باشید.

حضرت امام

19-رفتیم جماران. ملاقات خصوصی بود. من جلوتر از پدرم رفتم توی اتاق. نشستیم. امام گفت این آقا پدر شما هستند؟ گفتم بله. گفت پس چرا جلوتر از ایشان وارد شدید؟

حضرت امام

20-مغازه سنگکی نزدیک جماران بود. شاطر که فهمید نان را برای منزل امام می بردند. خمیرش را بزرگتر گرفت و دوطرفش را حسابی کنجد پاشید. نان را آوردند سرسفره. گفت این را ببرید پس بدهید و از همان نان هایی که برای همه مردم می پزند بگیرید. از این به بعد هم نگویید برای کی نان میخواهید.

21-حاج عیسی توی خانه امام باغبانی می کرد. وقتی شنید حاج عیسی از نردبان افتاده و گردنش شکسته خیلی ناراحت شد. هرروز احوالش را می پرسید. میگفت ای کاش ما هم مثل حاج عیسی خلوص نیت و صفای باطن داشتیم.

22-لباس هایش نشسته مانده بود. پودر لباسشویی تمام شده بود. منتظر بودند کوپنش اعلام شود.
 

23-خانم مهمان داشت. کتابهایم را برداشتم رفتم اتاق آقا درس بخوانم. کمی که گذشت بلند شد رفت برایم چای آورد. با خجالت گفتم شما چرا زحمت کشیدید؟ گفت آدمی که درس میخواند، محترم است.

حضرت امام

 

24-مهمان داشتیم. ظرف های ناهار بیشتر از روزهای قبل بود.آمد توی آشپزخانه آستین هایش را زد بالا. گفت امروز ظرف ها زیاد است. آمده ام کمکتان.

25-میدانستم چهل سال پیش کتاب ملاهادی سبزواری را درس میداده. حالا من هرچه می خواندم نمی فهمیدم. رفتم قم اشکالم را بپرسم. گفت اول خودت فکر کن. بعد هم بدون اینکه کتاب را ببیند گفت پایین فلان صفحه را نگاه کن لاهیجی اینطور گفته.

26-دکتر از اتاق آمد بیرون. رفتم کنارش گفتم چیزی نیست حالتان خوب می شود. گفت نه آمدنش چیزی است نه رفتنش چیزی است. نه مرگش چیزی است. هیچکدام از اینها چیزی نیست.

27-بی حال روی تخت بیمارستان دراز کشیده بود. خانم از درآمدتو. نگاهشان به هم افتاد. گفت شما نباید می آمدید اینجا پله دارد کمرتان درد میگیرد. خانم گفت من دوست دارم بیایم شمارا ببینم. امام گفت من هم دوست دارم . ولی نگران حال شما هستم شما کمرتان درد میکند. صندلی کنار تخت را نشان دادند و تعارفشان کرد که بنشیند.

 
28-توی اتاق آی سی یو خوابیده بود. از خواب بیدار شد. پرسید چقدر به اذان صبح مانده است؟ گفتند نیم ساعت. هول شد. چند بار گفت دیر شد. دیر شد.

 
 

29-جای سوزن و آمپول و سرم دستش را کبود کرده بود. کیسه خونی به دستش وصل بود. دیدم خون جریان ندارد. گفتم شما قبل از عمل خون احتیاج دارید اجازه بدهید درستش کنم. گفت خب باشد بعدا. آمدم بیرون. گوشه عمامه اش را انداخت دور گردنش و نمازش را شروع کرد.

30-هروقت میرفتیم بالای سرش میگفتیم وقت نماز است چشم هایش را باز میکرد. ساعت 7:30 شب سیزده خرداد بود. احمد آمد گفت وقت نماز است. جواب نداد. ساعت 10:25 منحنی های نوار قلبش روی مونیتور صاف شد.
حضرت امام

لينک ثابت
كوك كن ساعتِ خویش !
دوشنبه دوم خرداد 1390 | طلبه

كوك كن ساعتِ خویش !
اعتباری به خروسِ سحری، نیست دگر
دیر خوابیده و برخاسـتنـش دشـوار است
كوك كن ساعتِ خویش !كه مـؤذّن، شبِ پیـش
دسته گل داده به آب
و در آغوش سحر رفته به خواب
كوك كن ساعتِ خویش !شاطری نیست در این شهرِ بزرگ
كه سحر برخیزد
شاطران با مددِ آهن و جوشِ شیرین
دیر برمی خیزند
كوك كن ساعتِ خویش !
كه سحرگاه كسی
بقچه در زیر بغل،
راهیِ حمّامی نیست
كه تو از لِخ لِخِ دمپایی و تك سرفه ی او برخیزی
كوك كن ساعتِ خویش !رفتگر مُرده و این كوچه دگر
خالی از خِش خِشِ جارویِ شبِ رفتگر است
كوك كن ساعتِ خویش !
ماكیان ها همه مستِ خوابند
شهر هم . . .
خوابِ اینترنتیِ عصرِ اتم می بیند
كوك كن ساعتِ خویش !
كه در این شهر، دگر مستی نیست
كه تو وقتِ سحر، آنگاه كه از میكده برمی گردد
از صدای سخن و زمزمه ی زیرِ لبش برخیزی
كوك كن ساعتِ خویش !
اعتباری به خروسِ سحری نیست دگر
و در این شهر سحرخیزی نیست

لينک ثابت
یه آرزو کن تا برآورده کنم
چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390 | طلبه

جادوگری که روی درخت انجیر زندگی می کند به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم

لستر هم با زرنگی آرزو کرد که دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد

بعد با هر کدام از این آرزو ها سه آرزوی دیگر آرزو کرد

آرزوهایش شد شش آرزو

بعد با هر کدام از این آرزو ها سه آرزوی دیگر خواست

و...

به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد برای خواستن یه آرزوی دیگر

تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به ۵ میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو

بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن جست و خیز کردن و آواز خواندن و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر

بیشتر و بیشتر

در حالی که دیگران می خندیدند و گریه می کردند

عشق می ورزیدند و محبت می کردند

لستر وسط آرزوهایش نشست

آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا

و نشست به شمردنشان تا .......

پیر شد

و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود

و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند

آرزوهایش را شمردند

حتی یکی از آنها هم گم نشده بود

همشان نو بودند و برق می زدند

بفرمائید چند تا بردارید

به یاد لستر هم باشید

که در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها

همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد !!!

شل سیلوراستاین

گاه آنچه امروز داریم و از آن لذت نمی بریم آرزوهای دیروزمان هستند!

لينک ثابت
دارم می میرم!
سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390 | طلبه



اومد پیشم حالش خیلی عجیب بود فهمیدم با بقیه فرق میکنه

گفت: حاج آقا یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه
گفتم: چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم
گفت: من رفتنی ام!
گفتم: یعنی چی؟
گفت: دارم میمیرم
گفتم: دکتر دیگه ای، خارج از کشور؟
گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد.
گفتم: خدا کریمه، انشاله که بهت سلامتی میده
با تعجب نگاه کرد و گفت: اگه من بمیرم خدا کریم نیست؟
فهمیدم آدم فهمیده ایه و نمیشه گول مالید سرش
گفتم: راست میگی، حالا سوالت چیه؟
گفت: من از وقتی فهمیدم دارم میمیرم خیلی ناراحت شدم از خونه بیرون نمیومدم
کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن
تا اینکه یه روز به خودم گفتم تا کی منتظر مرگ باشم
خلاصه یه روز صبح از خونه زدم بیرون مثل همه شروع به کار کردم
اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار این حال منو کسی نداشت
خیلی مهربون شدم، دیگه رفتارای غلط مردم خیلی اذیتم نمیکرد
با خودم میگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن
آخه من رفتنی ام و اونا انگار نه
سرتونو درد نیارم من کار میکردم اما حرص نداشتم
بین مردم بودم اما بهشون ظلم نمیکردم و دوستشون داشتم
ماشین عروس که میدیم از ته دل شاد میشدم و دعا میکردم
گدا که میدیدم از ته دل غصه میخوردم و بدون اینکه حساب کتاب کنم کمک میکردم
مثل پیر مردا برا همه جوونا آرزوی خوشبختی میکردم
الغرض اینکه این ماجرا منو آدم خوبی کرد و ناز و خوردنی شدم
حالا سوالم اینه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آیا خدا این خوب شدن و قبول میکنه؟
گفتم: بله، اونجور که یاد گرفتم و به نظرم میرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزیزه
آرام آرام آرام خدا حافظی کرد و تشکر، داشت میرفت گفتم: راستی نگفتی چقدر وقت داری؟
گفت: معلوم نیست بین یک روز تا چند هزار روز!!!
یه چرتکه انداختم دیدم منم تقریبا همین قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه بیماریت چیه؟
گفت: بیمار نیستم!
هم کفرم داشت در میومد و هم از تعجب داشتم شاخ دار میشدم گفتم: پس چی؟
گفت: فهمیدم مردنیم، رفتم دکتر گفتم: میتونید کاری کنید که نمیرم گفتن: نه گفتم: خارج چی؟ و باز گفتند : نه! خلاصه حاجی ما رفتنی هستیم کی اش فرقی داره مگه؟
باز خندید و رفت و دل منو با خودش برد

لينک ثابت
راست و دروغ!
جمعه دوم اردیبهشت 1390 | طلبه

کسی که سخنانش نه راست است و نه دروغ ، فيلسوف است.


کسی که راست و دروغ برای او يکی است متملق و چاپلوس است.


کسی که پول ميگيرد تا دروغ بگويد دلال است.


کسی که دروغ می گويد تا پول بگيرد گداست.


کسی که پول می گيرد تا راست و دروغ را تشخيص دهد قاضی است.


کسی که پول می گيرد تا راست را دروغ و دروغ را راست جلوه دهد وکيل است.


کسی که جز راست چيزی نمی گويد بچه است.


کسی که به خودش هم دروغ می گويد متکبر و خود پسند است.


کسی که دروغ خودش را باور می کند ابله است.


کسی که سخنان دروغش شيرين است شاعر است.


کسی که اصلا دروغ نمی گويد مرده است.


کسی که دروغ می گويد و قسم هم می خورد بازاری است.


کسی که دروغ می گويد و خودش هم نمی فهمد پر حرف است.


کسی که مردم سخنان دروغ او را راست می پندارند سياستمدار است.


کسی که مردم سخنان راست او را دروغ می پندارند و به او می خندند ديوانه است.
 

لينک ثابت
شعر دو کاج
پنجشنبه هجدهم فروردین 1390 | طلبه


این شعر بسیار خواندنی سروده آقای محبت و از کتاب چهارم دبستان

در کنار خطوط سیم پیام            خارج از ده دو کاج روئیدند
سالیان دراز رهگذران              آن دو را چون دو دوست میدیدند

یکی از روز های سرد پاییزی    زیر رگبار و تازیانه باد
یکی از کاج ها به خود لرزید      خم شدو روی دیگری افتاد

گفت ای آشنا ببخش مرا            خوب درحال من تامل  کن
ریشه هایم زخاک بیرون است      چند روزی مرا تحمل کن

کاج همسایه گفت با تندی            مردم آزار از تو بیزارم
دور شو دست از سرم بردار        من کجا طاقت تورا دارم

بینوا راسپس تکانی داد              یار بی رحم و بی مروت او
سیمها پاره گشت و کاج افتاد        برزمین نقش بست قامت او

مرکز ارتباط دید آن روز              انتقال پیام ممکن نیست
گشت عازم گروه پی  جویی          تا ببیند که عیب کار از چیست

سیمبانان پس از مرمت سیم          راه تکرار بر خطر بستند
یعنی آن کاج سنگدل را نیز          با تبر تکه تکه بشکستند

 

 

و حال نسخه جدید این شعر زیبا

دو کاج        نسخه جدید

در كنار خطوط سیم پیام        خارج از ده دو كاج روئیدند
سالیان دراز رهگذران               آن دو را چون دو دوست می‌دیدند
روزی از روزهای پائیزی            زیر رگبار و تازیانه باد
یكی از كاج ها به خود لرزید      خم شد و روی دیگری افتاد
گفت ای آشنا ببخش مرا          خوب در حال من تأمل كن
ریشه‌هایم ز خاك بیرون است     چند روزی مرا تحمل كن
كاج همسایه گفت با نرمی         دوستی را نمی برم از یاد
شاید این اتفاق هم روزی          ناگهان از برای من افتاد
مهربانی بگوش باد رسید           باد آرام شد، ملایم شد
کاج آسیب دیده ی ما هم           کم کمک پا گرفت و سالم شد
میوه ی کاج ها فرو می ریخت      دانه ها ریشه می زدند آسان
ابر باران رساند و چندی بعد         ده ما نام یافت کاجستان

شاعر: محمد جواد محبت،  همان شاعر دوکاج  
لينک ثابت
به یاد دیگران
پنجشنبه هجدهم فروردین 1390 | طلبه

 

خود را ندیدن و تنها به خود توجه نکردن یکی از ارزش هایی است که به آیین خاصی اختصاص ندارد و در تمام اقشار، به عنوان ارزش انسانی شناخته می شود. در آیین اسلام به دوست داری و حل مشکلات دیگران سفارش شده است و جالب تر از آن، عمل به این ارزش اخلاقی در سیره ائمه اطهار علیهم السلام به طور واضح و مکرّر به چشم می خورد -دعای همسایگان توسط حضرت زهرای مرضیه علیهاالسلام را که به یاد دارید - در عبارات زیر جایگاه دعا برای دیگران از منظر روایات بررسی شده است. دعوت می نمایم کامتان را شیرین کنید:

رسول خدا صلی الله علیه واله فرمود: هرگاه یکی از شما دعا می کند، دعایش را عمومیّت دهد و همه را دعا کند، زیرا این کار دعا را زودتر مستجاب می کند.

در حدیث آمده است: رسول خدا صلی الله علیه واله مشغول نماز بود که شنید مردی در نماز می گوید: پروردگارا! تنها من و محمّد صلی الله علیه واله را مشمول رحمت خود قرار دهد و جز بر ما دو نفر، بر هیچ کس رحم نکن! پیامبر اسلام صلی الله علیه واله پس از آن که نماز خود را به پایان برد، رو به او کرد و فرمود: (چرا) تو یک چیز وسیع را محدود ساختی1 یعنی چرا همه ی مسلمانان را دعا نمی کنی و رحمت خدا را به همین و خودت اختصاص می دهی؟

 

 

لينک ثابت

جناب آقای سیدجلال رییس‌السادات می‌گفتند:

هنگامی كه آقای مجتهدی در هتل اطلس مشهد به سر می‌بردند خدمتشان رسیده و به ایشان عرض كردم: آقا جان، شما كه با توسل به حضرت رضا (علیه‌السلام) اینقدر افراد مریض را شفا می‌دهید و گرفتاری‌های آنها را برطرف می‌كنید برای بیماری خودتان هم توسلی به حضرت پیدا كنید. ایشان پس از اندكی تأمل یك مرتبه گفتند:

حضرت می‌فرمایند: شما فردا مرا به حرم پشت پنجره فولاد ببرید.

عرض كردم: به روی چشم.

روز بعد آقا را با ماشین به حرم حضرت رضا علیه‌السلام بردم و هنگامی كه از ماشین پیاده شده و می‌خواستیم وارد صحن شویم، ایشان دستشان را بر دوش من انداخته و با سختی حركت كردند تا این كه به كنار پنجره فولاد رسیدیم و من در آنجا ایشان را به حال خود تنها گذارده و چند قدم عقب‌تر ایستادم.

پس از آن كه آقا اعمال خود را تمام كردند فرمودند: آقا سیدجلال دیگر باید برویم .

و به همان ترتیب كه آمده بودیم، ایشان را تا بیرون صحن كمك كردم و از آنجا با ماشین به هتل بازگشتیم.

در آنجا به آقا عرض كردم: آیا ارتباط شما با حضرت برقرار شد؟

فرمودند:

 بله آقا جان، حضرت رئوف هستند؛ ایشان عنایت فرمودند و همان موقعی كه بدان جا مشرف شدیم فرمودند:

شیخ جعفر اگر بخواهید، ما شما را شفا می‌دهیم اما خواسته ما را می‌خواهید یا خواسته خود را؟ اگر خواسته ما را می‌خواهید، ما دوست داریم شما را در این لباس ببینیم.

آنگاه آقای مجتهدی از من پرسیدند: آقای حاج سیدجلال، اگر شما باشید به حضرت چه می‌گویید؟

عرض كردم: خواسته حضرت را ترجیح می‌دهم.

آنگاه ایشان فرمودند: بله، من هم به حضرت همین را عرض كردم. اكنون كه حضرت دوست دارند مرا در این لباس ببینند، چگونه من نافرمانی كنم؟!

آری؛ ایشان حتی بیماری و درد و رنج را به محبت و لطف الهی تعبیر می‌كرده و می‌فرمودند: هر چه از دوست رسد نكوست و تا این حد مطیع بودند كه در مقام رضا و تسلیم می‌فرمودند:

چهل سال است سرمان را بر روی دست گرفته‌ایم تا بفرمایند كجا تقدیم كنیم.

 

لينک ثابت
حکایت!
سه شنبه هفدهم اسفند 1389 | طلبه

مردی صاحب دو فرزند دختر بود که هر دو را به خانه ی بخت فرستاده بود همسران آنها مشغول به کار بودند که داماد اول کشاورز و آن یکی سفالگر.

روزی مرد تصمیم گرفت که به دخترانش سر بزند و احوال آنها را جویا شود هنگامی که به منزل دختر اول رسید و احوال زندگی دخترش را از او پرسید ،دختر جواب داد که همسرش گندم بسیاری کاشته و از پدر خواست تا دعا کند باران الهی بسیار ببارد که در اینصورت از ثروتمندان قوم خواهند شد!

مرد راهی خانه دختر دوم شد وپس از پذیرایی ، احوال معیشتی او را جویا شد دختر پاسخ داد که همسرش کوزه و سفال بسیاری ساخته واز پدر خواست تا دعاکند آسمان همیشه آفتابی باشد که در این صورت از ثروتمندان قوم خواهند بود!

مرد پس از آنکه به خانه اش رسید،دست روبه آسمان دراز کرد و با پروردگارش چنین گفت:خدایا!تو خودت پروردگار آن دو هستی پس آن کن که خود صلاح میدانی!

لينک ثابت

 

هنگامی که علی بن جعفر، فرزند امام صادق (ع) از محضر مقدس امام کاظم (ع) در مورد عصر ظهور می پرسد، امام می فرمایند: افسوس! عقل های شما از درک آن عاجز و استعدادهای شما از فهم آن ناتوان است.

آری عقل ها از فهم زمان ظهور ناتوان هستند مگر کسانی که آن روز را درک کنند. آن زمان امام دست یداللهی خود را بر سر بندگان می کشد، عقلها کامل می شوند و برای درک و پذیرش کمالات آن روزگار مهیا می شوند.

هنگامی که حضرت با آن دانش برتر می آید احدی نمی تواند سیمای آن روز را در ذهن تصور کند. از این رهگذر بزرگترین وظیفه ی ما در این عصر دعا برای تعجیل در امر فرج می باشد؛ اما دعایی سازنده، محرک و امید آفرین که امام باقر (ع) می فرماید: هر صبح و شام در انتظار ظهور مولای خود باشید.

 

1) ایشان از عوامل اصلی توسعه مسجد جمکران بودند. آیت الله وحید خراسانی در وصف ایشان فرمودند: ایشان را به عنوان انسان کامل معرفی کنید.

لينک ثابت
ببخشید من عذر دارم!
سه شنبه دهم اسفند 1389 | طلبه
وارد اتوبوس شدم، جایی برای نشستن نبود، همانجا روبروی در، دستم را به میله گرفتم…
پیرمرد با کُتی کهنه، پشت به من، دستش به ردیف آخر صندلی های اقایون گره کرده! (که میشود گفت تقریبا در قسمت خانم ها)
خانم دیگری وارد اتوبوس شد، کنار دست من ایستاد، چپ چپ نگاهی به پیردمرد انداخت، شروع کرد به غرلند کردن!

ـ برای چی اومده تو قسمت زنونه! مگه مردونه جا نداره؟ این همه صندلی خالی!
ـ خانم جان اینطوری نگو، حتما نمی تونسته بره!
ـ دستش کجه نمی تونه بشینه یا پاش خم نمیشه؟
ـ خب پیرمرد ِ! شاید پاش درد میکنه نمی تونه بره بشینه!
ـ آدم چشم داره می بینه! نیگاه کن پاش تکون میخوره، این روزها حیاء کجا رفته؟!…
سکوت کردم، گفتم اگر همینطور ادامه دهم بازی را به بازار می کشاند! فقط خدا خدا میکردم پیرمرد صحبت ها را نشنیده باشد!
بیخیال شدم، صورتم را طرف پنجره کردم تا بارش برفها را تماشا کنم…

به ایستگاه نزدیک می شدیم
پیرمرد میخواست پیاده شود
دستش را داخل جیبش برد
پنجاه تومنی پاره ایی را جلوی صورتم گرفت
گفت:”دخترم این چند تومنیه؟”
بغض گلویم را گرفت، پیرمرد نابینا بود! خانم بغل دست من خجالت زده سرش را پایین انداخت و سرخ شد…

نجوا …………………………..
چه راست گفت پیامبر خدا( صلی الله علیه و آله ) « برای گفتار و کرداری که از برادرت سر می زند، عذری بجوی و اگر نیافتی، عذری بتراش

لينک ثابت
خضرا کجاست؟...
پنجشنبه پنجم اسفند 1389 | طلبه

از آیت الله بهجت پرسیدند: آقا! این همه بحث راجع به جزیره ی خضرا می شود. واقعا جزیره ی خضرا کجاست؟

فرمودند: جزیره ی خضرا آن دلی است که امام زمان (عج) در آن باشد. اگر امام در دلت آمد آن دل جزیره ی خضراست. کجا می گردی؟ امام زمان همراه توست. چرا امام زمان را در فلان جزیره محصور می کنید؟ نخیر! امام از رگ گردن هم به من و شما نزدیک تر است.

 

لينک ثابت
یه جور جامعه شناسی خودمونی!!!...
جمعه بیست و نهم بهمن 1389 | طلبه

اين متن توهين به كسي نيست سياسي هم نيست فقط بیانگر بیماری فرهنگی من است ..من ایرانی .... براي هم بفرستيد و فكر كنيد شايد اين فكر كردن مقدمه تغيير باشد. به اميد آن روز

 

 

یک ملت دلال مسلکِ ناآگاه ، با آن حماقت آشکار در هنگام رانندگی یا توحش علنی برای برداشتن یک شیرینی از جعبه ی تعارفی یا شهوت عجیب برای قرار گرفتن در مقابل دوربین ، با رتبه‌ی نخست جستجوی س ک س … چرا باید در پی یک زمامدار رویایی باشد؟

اول : ایرانی ها شبی یک ساعت به عملکرد آنروزشان بیاندیشند .

دوم : ایرانی ها  قبل از پرتاب فحش به بیرون ، دهانشان را ببندند و تا بیست بشمرند.بخصوص وقتی توی خیابان و جلوی دیگران هستند.

سوم : هر خانواده‌ی ایرانی هر روز یک روزنامه بگیرد ، اگر شده یالثارات!

چهارم : هر فرد ایرانی تعهد کند که هر ماه یک کتاب تازه بخواند … حتی خلاصه مبانی لوله کشی عمومی!

پنجم : رانندگان به جای فاصله ی خالی بین شلوار و جوراب دختری در آن طرف خیابان به داشبورد جلوی چشمشان نگاه کنند و سرعت از حد مجاز در هیچ شرایطی تجاوز نکند.

ششم : همه به خودشان تلقین کنند که این کسی که می خواهیم کلاهش را برداریم تا شب برای عزیزمان هدیه ببریم ، خودش عزیزِ یک نفرِ دیگر است.

هفتم : بفهمیم كه زرنگی ضایع كردن حق دیگران نیست  بلكه  با رعایت حقوق دیگران رسیدن به حقوق خودمان است .

هشتم : بفهمیم كه اگر صاحب یك بوتیك هستیم شغل ما بوتیك دار است یا اگر راننده تاكسی هستیم شغل ما راننده است . نه اینكه همه دزد و كلاهبردار باشیم و از شغلمان فقط برای راهی به رسیدن به كلاهبرداری استفاده كنیم . به شغلمان احتراما بگذاریم و بگذاریم دزدی فقط برای كسی باشد كه شغلش فقط دزدی است.

نهم : مردهای ایرانی یک بار برای همیشه قبول کنند که زنها ، جزو املاکشان نیستند و خودشان عقل دارند.  عشق و رابطه و آشنایی هم بازی برد و باخت و فتح قلمرو دیگران نیست.

دهم : مردها تمرین کنند که رد عبور زنی را با نگاه شخم نزنند و زنان تمرین کنند که جواب سلام مردان را با خونسردی و لبخند بدهند چون به معنای … نیست.

یازدهم : ورزشکاران ما بعد از باخت به رقیب تبریک بگویند و دهانشان را تا نیم ساعت بعد از هر باخت یا برد ببندند.

دوازدهم : ایرانی‌ها به جای تمسخر شکل ظاهری سیاستمداران ، فکر کنند که ایراد واقعی کار آن شخص در کجاست.

سیزدهم:  به نمایشگاه کتاب اگر می روند برای (کتاب) بروند.

به خیابان فرشته می روند برای (عبور) از خیابان فرشته باشد.

و در کل به هر قبرستانی می روند برای خاطر (همان قبرستان) باشد.

چهاردهم : این آخری از همه سختتر است و اینكه دروغ نگوییم . همانطور كه فكر می كنیم عمل كنیم . فراموش نكنیم  ریا كه اكنون عادت و عرف جامعه  شده است درواقع یك بیماری اجتماعی است.

عزیزان کسی که این مطالب را نوشته است شاید خود نیز دچار این مشکلات است. همه ما در رفتارمان مشکلاتی داریم. ولی باید بپذیریم ایران ما در حال سقوط است. بپذیریم اگر شرایط کنونی ایران اینگونه است همه دلیلش مدیران و بالا سری های ما نیستند و نقش اصلی را خودمان در این جایگاه ایفا می کنیم.

چرا مثلا اگر هر کدام از ما فقط برای یک ماه به خارج از کشور برویم (برای مثال به سوئد!!!) رفتارمان تغییر می کند ؟ خوب می شویم . به استخرهای مختلط می رویم! با جنبه می شویم ! فکرو نگاهمان عوض می شود و بدون رو در بایستی بگویم : آدم می شویم!( هر چند برای 1 ماه!!!!)

بپذیریم ایران می تواند همچون گذشته بهترین باشد. ایران و ایرانی لیاقت این بهترین بودن را دارد.

بپذیریم برای اینکه ایران خوب شود باید بهترین باشیم.

 

 

لينک ثابت
افسانه خارپشت ها
پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389 | طلبه

  در عصر یخبندان بسیاری از حیوانات یخ زدند و مردند. خارپشتها وخامت اوضاع رادریافتند و تصمیم گرفتند دورهم جمع شوند و بدین ترتیب همدیگررا حفظ کنند.ولی خارهایشان یکدیگررادر کنار هم زخمی میکرد. مخصوصا که وقتی نزدیکتر بودند و گرمتر میشدند.بخاطر همين مطلب تصمیم گرفتند ازکنارهم دور شوند. بهمین دلیل از سرما یخ زده میمردندازاینرو مجبور شدند یاخارهای دوستان را تحمل کنند و یانسلشان از روی زمین بر کنده شود. آنان دریافتند که باز گردند و گردهم آیند. آموختند که با زخم های کوچکی که همزیستی با کسی بسیار نزدیک بوجود می آورد زندگی کنند چون گرمای وجود دیگری مهمتراست و این چنین توانستند زنده بمانند

بیایید با معایب هم کنار بیاییم و محاسن هم را تحسین کنیم

لينک ثابت
بزرگترین افتخار !
سه شنبه بیست و ششم بهمن 1389 | طلبه

 یه پسر کوچولو به مادر خود گفت:مادر داری به کجا می روی؟مادر گفت:عزیزم بازیگری معروف که از محبوبیت زیادی برخوردار است به شهر ما آمده است.این طلایی ترین فرستی است که می توانم او را ببینم وبا او حرف بزنم،خیلی زود برمیگردم.اگر او وقت آن را داشته باشد که با من حرف بزند چه محشری می شود.

 

و در حالی که لبخندی حاکی از شادی به لب داشت با فرزندش خداحافظی کرد....

 

حدود نیم ساعت بعد مادرش با عصبانیت به خانه برگشت.

پسر به مادرش گفت:مادر چرا چهره ی پریشانی داری؟آیا بازیگر محبوبت را ملاقات کردی؟

مادر با لحنی از خستگی و عصبانیت گفت:من و جمعیت زیادی از مردم بسیار منتظر ماندیم اما به ما خبر رساندند که او نیم ساعت است که این شهر را ترک کرده است.ای کاش خدا شهرت و محبوبیتی را که به این بازیگر داده است به ما داده بود.کودک پس از شنیدن حرف های مادر به اتاق خود رفت ولباس های خود رابیرون آورد و گفت:مادر آماده شو با هم به جایی برویم من می توانم این آرزوی تو را برآورده کنم.

اما مادر اعتنایی نکرد و گفت:این شوخی ها چیست او بیش از نیم ساعت است که این شهر را ترک کرده است.حرف های تو چه معنی ای میدهد؟

پسر ملتمسانه گفت:مادرم خواهش می کنم به من اعتماد کن،فقط با من بیا.مادر نیز علیرغم میل باطنی خود درخواست فرزند خود را پذیرفت زیرا او را بسیار دوست می داشت.بنابراین آن دو به بیرون از خانه رفتند.

پس از چندی قدم زدن پسر به مادرش گفت:رسیدیم.در حالی که به کلیسای بزرگ شهر اشاره می کرد.مادر که از این کار فرزندش بسیار دلخور شده بود با صدایی پر از خشم گفت:من به تو گفتم که الان وقت شوخی نیست.این رفتار تو اصلا زیبا نبود.

کودک جواب داد:مادر تو در سخنان خود دقیقا این جمله را گفتی که ای کاش خدا شهرتی و محبوبیتی را که به این بازیگر داده است به ما داده بود پس آیا افتخاری از این بزرگ تر است که با کسی که این شهرت و محبوبیت را داده است نه آن کسی که آن را دریافت کرده است حرف بزنی؟

آیا سخن گفتن با خدا لذت بخش تر از آن نیست که با آن بازیگر محبوب حرف بزنی؟وقتی خدا همیشه در دسترس ماست پس چه نیاز به بنده ی خدا.مادر هیچ نگفت و خاموش ماند.

لينک ثابت


این مطلب را تا آخر بخوانید و به اتفاقی که می افته کمی فکر کنید

(30 ثانیه بیشتر وقت نمی گیره)


لطفا به سوالات زیر به سرعت پاسخ دهید:

 

 

2+2

 

 

 

4+4


 

 

8+8

 
 
 


16+16

 


خیلی سریع عددی را بین 5 تا 12 انتخاب کنید. انتخاب کردید؟

.

.

حالا برید پایین

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

عدد انتخابی شما 7 بود !!؟

 

این آزمایش توسط یکی از محققان برجسته در زمینه مطالعات ذهنی در امریکا،پرفسور "مک کین" انجام شده.

در این آزمایش با طرح 4 سوال اول ذهن شما شرطی شده و در هنگام انتخاب عددی بین 12 تا 5 ابتدا ذهن این دو عدد را جمع می کند یعنی 17 ولی 17 بین دو عدد 12 تا 5 نیست. ذهن اتوماتیک به عدد 7 می رسد که از 5 هم بزرگتر است.

این آزمایش انقلاب بزرگی در آزمایشات رفتاری ذهن نسبت به آموخته های ما از دوران کودکی و اجتماع و آنچیزی که شبانه روز از طریق رسانه ها به ما میرسد ایجاد کرده است.

طبق نتیجه تحقیقات مردم وقتی ذهنشان شرطی شد از انتخاب یا تفکر در جهت دیگر می ترسند و در دراز مدت استقلال فکری هر کس مسائل پیرامونش می شود نه تفکرات واقعی خودش.

به گفته دانشمندان: بیشتر فکر کنید و از بیان نتایجی که می رسید نترسید
لينک ثابت

به نقل از وبلاگ ((جنگی که بود؛جنگی که هست))

دیروز به دلیل نزدیکی زمان نمازجمعه تهران مولانا خامنه ای و نماز جمعه قاهره، با شروع خطبات عربی نماز جمعه را از کانال المنار دنبال کردم؛ پس از اینکه امام، جملات آخر که تاکیدی بر این بود که ایران به دنبال دخالت در مصر و گسترش نظام ولایت فقیه یا انقلاب اسلامی در مصر نیست را فرمودند، و خطبات تمام شد، دقائقی بعد، آقای «مجدی احمد حسین»، دبیرکل حزب  اسلامی کار مصر که از شاخه های تشکل مذهبی گسترده اخوان المسلمین است روی خط آمد و از مواضع امام خامنه ای حمایت کرد (که متن بخشی از این صحبت ها منتشر شده است):

 

    «الگوپذیری قیامها در جهان عرب از انقلاب اسلامی ایران که از تونس شروع و به مصر سرایت کرده است، طبیعی است که موجب نگرانی آمریکا ، غرب و صهیونیست ها شود.»

 

لینک پایگاه حزب العمل الاسلامی را به عنوان پایگاه های اخوانی در سایت اخوان آنلاین متعلق به اخوان المسلمین می توانید ببینید.

اما ساعتی نگذشته بود که رسانه های معارض یا وابسته خارجی فارسی، چون بی.بی.سی فارسی خبر از موضع گیری اخوان المسلمین علیه خطبات رهبری می دادند؛ که علیه آنچه اسلامی خوانده شدن انقلاب مصر خوانده می شد موضع گرفته بودند؛ پخش شدن این خبر، و استفاده از آن به عنوان پروپاگاندای اپوزیسیون سیاست زده موجب کدورت احوال محبین مقاومت شده بود و البته همزمان که سوژه ای برای کوفتن جمهوری اسلامی شده بود، ابزاری هم در دست «شیعه گر»ها برای اثبات عدم وفاداری و نمک ناشناسی اهل سنت بود.

جستجوی منبع خبر منتشر شده، به پایگاه اخوان وِب و خبر فوری ساعت ۱۲:۵۰ می رسید بدین شرح:

 

    MB responds to Iran’s Islamic Leader Mr Khomeni: The MB regards the revolution as the Egyptian People’s Revolution not an Islamic Revolution asserting that the Egyptian People’s Revolution includes Muslims, Christians, from all sects and political

 

    اخوان المسلمین در پاسخ به رهبر اسلامی ایران آقای خمینی: اخوان المسلمین تاکید دارد که انقلاب مردم مثل، انقلاب اسلامی نیست و مردم مصری انقلابی ترکیبی از مسلمانان، مسیحیان و از جمیعی گروه ها و سیاسیون هستند.

 

تصویر صفحه اخوان وب پیش از تغییر عنوان خمینی به خامنه ای

 

تصویر صفحه اخوان وب پیش از تغییر عنوان خمینی به خامنه ای

 

البته من هر نیم ساعت یک بار اخوان وب را برای اخبار جدید رفرش می کردم؛ و تقریبا ۵-۶ ساعتی طول کشید تا عبارت «Khomeni» به «Khamenai» تغییر کند!؛ و رفرش ها مکرر سایت اخوان آنلاین عربی، به عنوان پایگاه اصلی اخوان برای یافتن خبری مشابه تا همین الآن نتیجه ای نداشته است.

اما نکات و شبهاتی درباره این اتفاقات است که فکر می کنم باید به آنها توجه کنیم، و بعد این پازل را کنار هم بچینیم، که سعی می کنم به ترتیب زمانی به آنها اشاره کنم:

اول: پایگاه اخوان وِب

 

علی رغم تلاش زودهنگام و شتاب زده ی بعضی دوستان ( + ) و البته بعضی پایگاه های خبری مدعی حرفه ای گری، چون تابناک و خبرآنلاین، برای تکذیب هرگونه ارتباط اخوان وب با اخوان المسلمین باید دقت کنیم، که اولا، در پایگاه اخوان آنلاین لینک اخوان وب اولین عنوان لینک شده در نوار بالای سایت، بخشِ «مواقع إخوانیه» است؛ و همچنین پیش از این پایگاه اخوان آنلاین در خبری این نکته که این پایگاه، پایگاه انگلیسی رسمی اخوان المسلمین است تصریح کرده است. پس من خواهشمندم با نشر اخبار سوپرانقلابی و شتابزده، فضا را برای دفاعیات منطقی تنگ نکنید.

 

دوم: موضع گیری های سه گانه

 

همزمان با تمام شدن خطبات من سراغ رِیل تایم سرچ گوگل با کلید واژه های khamenei و egypt رفتم؛ توئیت ها و فیدهای آپدیتی که اکثرا ریتوئیت یک دیگر بودند، به این چند دسته تقسیم می شدند:

 

   1. حمایت از مواضع امام خامنه ای، از طرف محبین مقاومت

   2. نشر ساده خبر

   3. توئیت های رسانه های صهیونیستی و غربی با تاکید بر بخش بیداری اسلامی خواندن انقلاب مصر، که اولین پایگاه آپدیتی هم ynet بود.

   4. توئیت های پان عربیستی موضع گیری علیه آنچه مصادره انقلاب می خواندند

   5. توئیت های منسجم و در تعداد زیاد سمپات های مجاهدین، خصوصا با تاکید بر بیانیه مریم رجوی که سریعا بعد از خطبات منتشر شد.

 

الآن افسوس می خورم که از صفحه ریل تایم عکس نگرفته ام؛ چون گویا گوگل آرشیو ریل تایم را ارائه نمی دهد.

سوم: خبر دوم در سایت اخوان وب

 

سرچ امروزم در پایگاه اخوان وب به یافتن خبری منجر شد که برای امروز، ۵ فوریه است؛ این خبر که همان خبر کوتاه را تکرار می کند، این بار آن را به نقل از «خالد حمزه» سردبیر بخش انگلیسی اخوان و مفصل تر بیان می کند؛ و البته در پاراگراف آخر این خبر، نقل قولی از بیانیه جدید مریم رجوی، با عنوان «رئیس جمهور منتخب شورای مقاومت» می خوانیم که نوشته است:

 

    In a related note the elected President of the National Council of Resistance in Iran Maryam Rajavi denounced the attempts by Khamenai to attribute Egypt’s uprising to Iran describing it as a desperate attempt to advocate support fundamentalism and terrorism, describing them as the worst enemy of Islam and Muslims adding “The day will come when they will be forced to let go of the name of Islam”.

 

    در یادداشتی مرتبط، «رئیس جمهور منتخب» شورای ملی مقاومت ایران مریم رجوی، تلاش های (آیت الله) خامنه ای برای تشبیه قیام مصر به ایران را مردود دانست، و آن را تلاشی شکست خورده برای دفاع از بنیادگرایی و تروریسم، به عنوان بدترین دشمن اسلام و مسلمانان توصیف کرد؛ وی افزود «روزی خواهد آمد که آنها از اسم اسلام دست بکشند.»

 

در حالی در این خبر، اخوان وب، سردمدار یک گروه تروریستی ضد جمهوری اسلامی را رئیس جمهور منتخب می خواند؛ که اولا، پیش از این اخوان المسلمین سعی کرده است از گروه های نظامی، چون جهادالاسلامی، گروه انشعابی اخوان که به ترور انورسادات منجر شد فاصله داشته باشد؛ ثانیا رابطه خوب اخوان، انشعاب ها و رهبران آن با جمهوری اسلامی پنهان نیست؛ آنچنان که در یادداشتی در پایگاه عربی و اصلی اخوان، اخوان آنلاین می خوانیم:

 

    وهل یستوعب العرب ما احتوت علیه رسائل نجاد أم أنهم سیظلون یلهثون وراء رضا البیت الأبیض؟!!

    و آیا حکومت‌های عرب، از پیام احمدی نژاد، درس خواهد گرفت؟ یا می‌خواهند همچنان برای رضایت کاخ سفید له له بزنند؟

 

این انتخاب سخنرانی رجوی، به عنوان یک سیاست مدار کم اثر در معادلات خاورمیانه را در کنار استفاده از عنوان «خمینی» به جای «خامنه ای» بگذارید؛ فکر کنم شما هم بویی که من استشمام می کنم حس خواهید کرد؛ قضیه کمی می لنگد!

چهارم: عدم موضع گیری اخوان

 

اما واقعیت مهم تر این است، در حالی که این خبر منتشر شده در اخوان وب به مدد یاری بی.بی.سی فارسی و وُآ در فضای فارسی به شدت سر و صدا کرده بود، رسانه های خارجی و عربی توجه خاصی به آن نشان ندادند، و بیشتر بحث بر سر «بیداری اسلامی» خوانده شدن انقلاب مصر بود و از سوی دیگر در حالی که اخوان درگیر درگیری های شدید میدان التحریر است، هیچ موضع گیری علیه یا له خطبات رهبری تا الآن از پایگاه عربی منتشر نشده است؛ و آنچنان که در عرف رسمی و دیپلماتیک می دانیم، حتی در صورت صحت خبر، اعلام موضع سردبیر یک پایگاه از ۲۰ پایگاه اخوانی معرفی شده توسط اخوان آنلاین، بیانیه اخوان المسلمین خوانده نمی شود و بیانیه ی حزبی و رسمی معنای مشخص و روش انتشار مشخصی دارد که از طریق خود حزب در اختیار رسانه ها قرار می گیرد. در چنین حالتی که رسانه های اپوزیسیون شتاب زده این قضیه را بیانیه اخوان علیه جمهوری می خواندند؛ پایگاه العربیه – که همراستا با جمهوری اسلامی نیز نیست! – در خبری با تیتر «با وجود انتشار خبرهایی درباره صدور بیانیه توسط این گروه اسلامگرا، گروه اخوان المسلمین در مقابل سخنان رهبر ایران رسما سکوت کرده است»، تصریح می کند که اخوان تاکنون درباره این خبر اعلام نظر نکرده است.

آنچنان که من مطلع شدم، بچه های پایگاه نسیم آنلاین تلاش برای تماس با دکتر «عصام العریان» را داشته اند که تلفن ایشان دست رئیس دفترش بوده که شرح پاسخ رئیس دفتر و تکذیب خبر اخوان وب در نسیم آنلاین منتشر شده است؛ که البته به دلیل فارسی و خودی بودن نسیم، من این را هم به عنوان اسنادی که باید به آن توجه داشته باشید محاسبه نمی کنم.

هرچند درباره میزان سندیت اخوان وب، در صورت صحت اخبار و عدم در نظر داشتن هک و …، مثل این است که بیانیه مجید رفیعی، به عنوان سردبیر سایت فردانیوز را به پای کل جریان محمدباقر قالیباف و حزب پیشرفت و عدالت بگذاریم؛ البته این همان کاری است که خبرنگاران فوق حرفه ای! بی.بی.سی فارسی درباره خبر کوتاه اخوان وب انجام می دهند.

پنجم: بیانیه اخوان درباره دولت آینده مصر

 

در ادامه این قضایا ما بیانیه جدید اخوان، به قلم دبیر کل، جناب دکتر محمد بدیع را داریم؛ که در آن می نویسد:

 

    اخوان المسلمین بر آنچه که پیش از این اعلام کرده‌ است تاکید می کند و آن اینکه به دنبال قدرت و پست و مقامی نیست و ازاین‌رو کسی را به عنوان نامزد ریاست جمهوری معرفی نمی‌کند و با نامزدی کسی نیز مخالفت نخواهد کرد. اخوان المسلمین یک هیأت اسلامی فراگیر است که به دنبال محقق ساختن اصلاحات گسترده در همه عرصه‌های سیاسی، اقتصادی و اجتماعی و با به‌کارگیری همه ابزارهای تغییر مسالمت‌آمیز مردمی و پله‌به‌پله است و تلاش می‌کند مردم ، حاکمیت و حقوق خود را بازستانده و خواسته‌ها و انتخاب‌های آنان محترم شمرده شود. اخوان المسلمین دریچه اطمینانی برای ثبات و سازندگی و پیشرفت است و همواره در برابر هرج و مرج و ویرانی و فساد و تخلف از قانون ایستاده و انگیزه آن در همه آنچه گفته شد ، اسلام‌خواهی و وطن‌دوستی است. همه بدانند که مصر عزیزمان در دل‌ها و روی چشم‌هایمان جا دارد و جان‌ها و فرزندان خود را فدای آن می‌کنیم. ما از هشتاد سال پیش خود را نذر حمایت از آن و خدمت ‌رسانی به مردمش کرده‌ایم.

 

و امروز هم دکتر عاصم العریان، سخنگوی اخوان، که فکر می کنم در لندن است، به روایت نسیم آنلاین در مصاحبه با الجزیره گفته است (البته تصویر خبر نسیم برای العالم است که احتمالا آرشیوی است):

 

    خواسته امروز ما فقط به برکناری و سقوط دیکتاتوری حسنی مبارک نیست بلکه برپایی یک حکومت دموکرات مدنی و دارای پارلمان مستقل و قضای مستقل مبنی بر اصول و آموزه های اسلامی است.

 

درحالی این بیانیه و مصاحبه را ذکر می کنیم، که نظرات سیدقطب، حسن البنا و باقی رهبران و سلف اخوان المسلمین درباره تشکیل دولت اسلامی مشخص و شهره است؛ ضمن اینکه این مصاحبه دکتر العریان درباره امام خمینی با العالم، با تیتر «عصام العریان: الامام الخمینی احد اکبر الدعاة الى وحدة الامة الاسلامیة» قابل توجه است (فارسی: امام خمینی یکی از بزرگترین حامیان تشکیل امت واحده اسلامی بود).

ششم: حمله به دفتر اخوان المسلمین و هک سایت اخوان آنلاین

 

در کنار این بیانیه ای در پایگاه اخوان آنلاین وجود دارد که از حمله به دفتر اخوان، دستگیری روزنامه نگاران و تیم فنی در روز پنجشنبه خبر می دهد؛ آنچنان که بیانیه می نویسد، آدرس دات کام از اختیار آنها خارج شده و تیم فنی از طریق آدرس های دات نت و دات اورگ ادامه به کار خواهد داد؛ البته فکر می کنم تا پایان روز این مشکل حل شد، چون همه آدرس ها الآن یک محتوا را نمایش می دهند.

البته جستجوهای من درباره خالد حمزه، سردبیر اخوان وب هم به آنجا منجر شد که گویا وی پیش از این دستگیر شده است و برایش کمپینی اینترنتی هم به راه افتاده است؛ و البته در حالی که بسیاری از نیروهای اخوان در زندانند؛ آزادی یک شوالیه رسانه ای قابل تامل است.

هفتم: مجاهدین در مصر و اردن

 

در کنار همه این موضوعات، خصوصا با تواتر ذکر نام مجاهدین خلق، باید یاد آوری کنم که با زمزمه های اخراج مجاهدین از عراق یا تحویل آنها به ایران، اردن و مصر برای دادن پناهندگی به آنها اعلام آمادگی کردند که بسیاری از آنها به این کشورها مهاجرت کردند؛ که خصوصا با توجه به نقش آنها در بیست سال اخیر، احتمالا به مشاغلی چون چماق داری، مترجمی، روزنامه نگاری و … مشغول شده اند.

و آخر:

 

آنچه که واضح است، اخوان در مورد خطبات امام خامنه ای، نه بیانیه ای صادر کرده است و نه اعلام موضع رسمی کرده است؛ که هم می توان آن را به دلیل مشغله انقلاب دانست که اخبار داخلی اهمیت بیشتر باید داشته باشد؛ هم از این نظر که اعلام موضع در این باره باید با احتیاط انجام شود خصوصا که می تواند مورد سواستفاده دولت مصر قرار گیرد و با کمک رسانه های بزرگی که قابلیت وارونه سازی دارند، همچون قضیه مورد بحث به صورت دلخواه نمایش داده شده و علیه اخوان استفاده گردد؛ تصریح اخوان به اسلامی بودن انقلاب جدید هم می تواند به ریزش یا اختلاف در جبهه ای منجر شود که اولین خواسته ش شکست حسنی مبارک است؛ این اصل قضیه است.

از سوی دیگر اگر اتفاقی چون حمله به دفتر اخوان و هک سایت ها را درباره پایگاه انگلیسی اخوان در نظر نگیریم؛ اولین نکته این است، که خبر فوق ترجمه اشتباهی از سخنان رهبری است؛ که یا توسط عناصری خاص به بعضی چون سردبیر جوان اخوان وب القا شده است؛ یا اینکه باید بگوییم، استخبارات مصر و مجاهدین کار خود را برای نفوذ و تاثیر بر جریانات انقلابی در این مورد خوب انجام داده اند.

 منبع: http://masih.ruhollah.org
لينک ثابت

به گزارش خبرنگار جامعه جهان به تازگی برخی از شرکت های هواپیمایی در لیست پروازهای خود، مسافرین خانوادگی را جای می دهند و ویزاهای بعضاً فامیلی در میان لیست آنها به چشم می خورد

بر پایه همین گزارش این مسافران خانوادگی و فامیلی، مسافرانی هستند که توسط یک خانواده برای برگزاری مراسم عروسی به کشورهایی مانند امارات و ترکیه دعوت می شوند و هزینه مسافرت آنها نیز بر عهده میزبان است

به گفته یکی از کانترهای پروازهای خارجی، حتي این روزها با توجه به ایام برگزاری مراسم عزاداری سالار شهیدان اباعبدلله الحسین (ع) و یاران باوفایش در کشور، برخی از خانواده های مرفه به برگزاری عروسی در کشورهای همسایه مانند امارات و ترکیه اقدام می کنند

به گفته این منبع، این خانواده ها ضمن بي توجهي به ايام خاص، سالن های عروسی داخل کشور را برای برگزاری عروسی فرزندانشان مناسب ندانسته و سعی می کنند تا با صرف هزینه های گزاف، عروسی رویایی در سالن های تجملاتی خارج از کشور برگزار کنند

همچنین این عروسی ها با هزینه های بسیار بالا در حالی برگزار می شود که خانواده عروس و داماد تعدادی از میهمان های ویژه خود را برای شرکت در مراسم با پروازهای اختصاصی به کشور مورد نظر می برند

نکته جالب توجه در این میان اینست که تنها هزینه رفت و آمد برای هر یک از میهمانان در این عروسی ها در حدود 500 هزار تومان برآورد می شود که با حسابی سرانگشتی برای 20 نفر از میهمانان در حدود 10 میلیون تومان هزینه خواهد شد

این در حالی است که هزینه سالن های عروسی به همراه غذا در دبی به 300 میلیون تومان نیز می رسد.

لينک ثابت

حال اگر مانند بسیارى از افراد بپرسى: چرا ما هر چه بیشتر سعى مى‏کنیم که‏در نماز حواس خود را جمع کرده و به خدا توجه کنیم، کمتر موفق مى‏شویم ؟ آیا به راستى چاره‏اى وجود دارد که ما را در دست ‏یافتن به این جوهره اساسى که‏روح نماز است ‏یارى رساند؟

گوییم : اگر مى‏خواهى چیزى مانند کپسول به تو داده شود و تو آن را به راحتى‏نوش جان کنى و یک شبه همه کارهایت رو به راه گردد، قطعا جواب منفى است، ولى اگر مرد میدان عمل هستى و خود را براى یک کار زار طولانى و جدى مهیا مى‏کنى، جواب مثبت است.

توضیح این که : اگر صفتى یا حالتى بر انسان غلبه کند، آن صفت ‏یا حالت، درهمه صحنه‏ها و تمام شؤون زندگى، خود را نشان داده و آدمى از آن خلاصى‏ندارد.کسى که در کوچه و بازار در کلاس و مدرسه، در محیط خانه و محل کار، یک سره به یاد خداست و از او غافل نیست، بدون تردید در نماز نیز حواسش را جمع کرده و از خدا غفلت نمى‏کند.

بر خلاف کسى که در محیط خانه و محل کار، در کلاس و مدرسه، درکوچه و بازار از خدا غافل است و یک سره سرش بند مسایل مادى و روز مره ‏زندگى دنیاست و دلش متعلق به غیر خداست‏ بى‏شک، چنین کسى نمى‏تواند درنماز قلب خود را متوجه خدا کند، بلکه دلش دنبال همانى است که قبل ازنماز دنبال آن بود، و وجودش غرق در همان است که قبل از ورود در نماز غرق‏در آن بود.

خداى تبارک و تعالى در وصف بندگان مؤمن خویش مى‏فرماید:

« رِجَالٌ لَّا تُلْهِیهِمْ تِجَارَةٌ وَلَا بَیْعٌ عَن ذِكْرِ اللَّهِ ... » (8) ؛  مردانى که آنها را هیچ تجارت‏و معامله‏اى از یاد خدا باز نمى‏دارد. 

وقتى که کسب و کار آنان را از یاد خدا باز ندارد، بدون تردید هنگامى که وضومى‏سازند و رو به قبله مى‏ایستند و نماز مى‏گزارند، از خداوند غفلت نمى‏کنند، بر خلاف من و تو که قبل از نماز در امور روزمره زندگى غرق هستیم و وقتى هم که‏به نماز مى‏ایستیم نمازمان نیز رنگ و بوى امور دنیوى دارد.

واضحتر بگویم : اولیاى خدا و بندگان مخلص حق، نماز خویش را برداشته و آن را با خود به محیط بازار مى‏برند.در آن جا هم که هستند مشغول نمازند«خوشا آنان که دایم در نمازند.» (9) و به فرموده خداى متعال:  «الذین هم على صلوتهم دائمون»  (10) آنان همیشه به یاد خدا هستند.»

ولى ما عقب افتاده‏ها، کسب و کار خویش را برداشته و با خود به فضاى نماز مى‏آوریم.نماز هم که مى‏خوانیم باز دنبال هدف گمشده خود هستیم «نعوذ بالله من‏شرور انفسنا و سیئات اعمالنا.» 

بارى اى عزیز!اگر صادقانه قصد آن دارى که در نماز دلت متوجه خدا باشد و از او غافل نگردى، باید کار را قبل از نماز شروع کنى و در همه جا و همه حال به ‏یاد خدا باشى و از او غفلت نکنى.بى‏شک اگر چنین توفیقى را به دست آورى، در نماز دلت متوجه خدا خواهد بود در غیر این صورت، نه.

مرحوم علامه طباطبایى -قدس سره- در اواخر عمر با برکت‏خویش هنگامى که‏ در بستر بیمارى افتاده بود.در جواب شخصى که از آن جناب از چگونگى تحصیل‏حضور قلب در نماز پرسیده بود، چند بار با عنایت‏خاصى فرمود:مراقبه، مراقبه.

مراد آن بزرگوار آن است که اگر مى‏خواهید در نماز حواستان جمع باشد و ازخدا غافل نشوید، باید در طول شبانه روز وقتى که به کارهاى دیگر اشتغال داریداهل مراقبه باشید زیرا اگر این حالت ملکه شما شود و چنین صفتى بر شما غلبه‏کند، در نماز نیز این حالت‏براى شما محفوظ خواهد ماند، همان طور که اگر درطول شبانه روز از خدا غافل باشید و غفلت از حق در شما رسوخ کند، در حال‏نماز نیز چنان خواهید بود و از آن خلاصى نخواهید داشت.

لينک ثابت
از خودمان شروع کنیم!
شنبه نهم بهمن 1389 | طلبه

به گزارش خبرنگار سایت خبری قدس ،مدیر کانون فرهنگی رهپویان وصال خطاب به دولت: تا وقتی آقازاده ها رسما وارد کننده کالاهای صهیونیستی هستند شعار تحریم اسرائیل بی فایده است

گوشی‌های «نوکیا» Nokia و «موتورولا» Motorola جیبهای ما را اشغال کرده است. موسیقی از ام‌پی‌تری پلیرهای «آی پود» IPod به گوش ما می‌رسد. سی‌پی‌یوهای «اینتل» Intel تجارت و اقتصاد و فرهنگ و سیاست ما را می‌گرداند و اطلاعات آنها را پردازش می‌کند و پرینترهای «اچ‌ پی» HP مطالب ما را به چاپ‌ می‌رساند.

 

 

اوقات سرگرمی‌مان با فیلمهای هیجانی «هالیوود» Hollywood که در کمپانی بزرگ «فاکس قرن بیستم» Fox 20 Century تولید شده، پر می‌شود و برای کودکانمان کارتون‌های معروف «والت دیزنی» Disney را با تلویزیونهای «پایونیر» Pioneer نمایش می‌دهیم.

 

 

در هنگام سفر این دوربین‌های «کوداک» Kodak هستند که لحظات زیبای ما را ماندگار می‌کنند. این مجریان اخبار شبکه «سی‌ان‌ان» CNN و خبرنگاران مجله هفتگی «تایم» TIME هستند که اخبار دنیا را به گوش ما می‌رسانند.

 

 

بچه‌هایمان با شیرخشک‌های خوشمزه‌ی «سرلاک» Cerelac بزرگ می‌شوند و شکلات‌های «مگی» Maggi و «کیت‌کت» KitKat و «اسمارتیز» Smarties می‌خورند. بعد از وعده‌های غذایی‌مان هیچ‌چیز به اندازه نوشابه‌های «کوکاکولا» Coca Cola و «پپسی» PEPSI و «فانتا» Fanta و «میریندا» Mirinda نمی‌چسبد و آنچه که خستگی را بعد از یکروز کاری از تن آدم به‌در می‌کند یک «نسکافه»ی Nescafe مخلوط با «کافی‌میت» Coffee Mate است.

 

 

البته ناگفته نمی‌ماند که صورتهایمان را با «ژیلت» Gillette اصلاح می‌کنیم و مسواک‌هایمان «اورال بی» Oral-B است. سیگار «مارلبرو» Marlboro بر گوشه لبمان نشسته و خودکار «بیک» BIC و روان‌نویس «پارکر» Parker در جیبمان یافت می‌شود.

 

 

و البته بگذریم از تیشرت‌های رنگ و وارنگ «باس» BOSS که گاهگاهی به تن می‌کنیم و بارانی‌های خوش‌دوخت «نایک» Nike که بدن ما را از برف و باران حفظ می‌‌کند و کفشهای خوش‌پای «تیمبرلند» Timberland که در گرما و سرما همراه ماست و لباسهای ورزشی «چامپیون» Champion که ما را در افتخارات ملی و محلی همراهی می‌کند.

 

 

و...دیگر نگوییم چرا شعار مرگ بر اسرائیل اثر ندارد! دیگر نگوییم چرا این همه اعلامیه و قطعنامه و تظاهرات به ثمر نمی‌نشیند. تا وقتی که مسئولین ما قراردادهای نفتی را با شرکت چند ملیتی «شل» Shell امضا می‌کنند و فروشگاه‌های زنجیره‌ای پوشاک «بنتون» Benton مد را به ما عرضه می‌دارند و محصولات غذایی «نستله» Nestle در یخچال‌های ما جاخوش کرده‌اند اوضاع همین است که هست....

 

سؤالی مهمتر از اخراج نستله!

این چند هفته ی اخیر و پیشرو اوج فعالیت ها برای اخراج شرکت نستله ایران است؛ با این حال به دلیل توجه غالب این شور به خود حضور شرکت نستله و عجله برای اخراج این شرکت و عجله ای برای اخراج این شرکت کمتر کسی به حواشی این موضع فکر می کند؛ حواشی که به زعم نویسنده بعض آنها از عجله ی حاضر برای اخراج نستله مهم تر است؛

سؤالاتی مثل اینکه با وجود علنی بودن رابطه ی نستله و اسرائیل، در کنار قدرت نیروهای اطلاعاتی ایران، همچنین دریافت جایزه سالگرد تشکیل اسرائیل از نتانیاهو در 1998 توسط نستله، چگونه این شرکت توانسته است در ایران حضور پیدا کند؟! چه کسی یا چه کسانی به او مجوز فعالیت داده اند؟! نستله از کدام دولت مجوز گرفته است؟!

این سوالات اگر در کنار پیگرد حقوق با پیگیری NGOهای ضد صهیونیستی قرار بگیرد اهمیت بیشتری هم پیدا خواهد کرد. همچنین این حرکت موجب تنگ کرد فضا بر وطن فروشانی خواهد بود که به دشمن ترین دولت ملت ایران سود اقتصادی رسانده اند و در ضمن عبرتی خواهد شد برای دیگران که با هوشمندی فعالان ضدصهیونیست از وقوع اتفاقات مشابه جلوگیری خواهد کرد.

اینها قسمتی از دیدگاههایی است که کانون فرهنگی رهپویان وصال در وبسایت اینترنتی مرکز فرهنگی خود بیان نموده است. با این توصیفات است که مدیر کانون فرهنگی رهپویان وصال خطاب به دولت چنین میگوید: تا وقتی آقازاده ها رسما وارد کننده کالاهای صهیونیستی هستند شعار تحریم بی فایده است

لينک ثابت

خاطره آقای محمد جواد شریعت با مرحوم آیت الله حاج آقا رحیم ارباب اصفهانی  در رابطه با  راز عربی بودن نماز:

سال یكهزار و سیصدو سی و دو شمسی بود من و عده ای از جوانان پرشورآن روزگار، پس ازتبادل نظر و مشاجره، به این نتیجه رسیده بودیم كه چه دلیلی دارد نمازرا به عربی بخوانیم؟

چرا نماز را به زبان فارسی نخوانیم؟ عاقبت تصمیم گرفتیم نمازرا به زبان فارسی بخوانیم و همین كار را هم كردیم.

والدین كم كم از این موضوع آگاهی یافتند و به فكر چاره افتادند، آن ها پس از تبادل نظربا یكدیگر، تصمیم گرفتند با نصیحت ما را از این كار باز دارند و اگر مؤثر نبود، راهی دیگر برگزینند، چون پند دادن آن ها مؤثر نیفتاد، ما را نزد یكی از روحانیان آن زمان بردند. آن روحانی وقتی فهمید ما به زبان فارسی نماز می خوانیم، به شیوه ای اهانت آمیز نجس و كافرمان خواند.

این عمل او ما را در كارمان راسخ تر و مصرتر ساخت. عاقبت یكی از پدران، والدین دیگر افراد را به این فكر انداخت كه ما را به محضر حضرت آیت الله حاج آقا رحیم ارباب ببرند و این فكر مورد تأیید قرار گرفت. آن ها نزد حضرت ارباب شتافتند و موضوع را با وی در میان نهادند، او دستور داد در وقتی معیّن ما را خدمتش رهنمون شوند .

درروز موعود ما راكه تقریباً پانزده نفربودیم،

به محضرمبارك ایشان بردند، درهمان لحظه اول، چهره نورانی وخندان وی ما را مجذوب ساخت؛ آن بزرگمرد را غیرازدیگران یافتیم و دانستیم كه با شخصیتی استثنایی روبرو هستیم.

 آقا در آغازدستورپذیرایی ازهمه مارا صادر فرمود. سپس به والدین ما فرمود: شما كه به فارسی نماز نمی خوانید، فعلاً تشریف ببرید و ما را با فرزندانتان تنها بگذارید. وقتی آن ها رفتند،

به ما فرمود: بهتر است شما یكی یكی خودتان را معرفی كنید و بگویید در چه سطح تحصیلی و چه رشته ای درس می خوانید، آنگاه به تناسب رشته و كلاس ما، پرسش های علمی مطرح كرد و از درس هایی مانند جبر و مثلثات و فیزیك و شیمی و علوم طبیعی مسائلی پرسید كه پاسخ اغلب آن ها از توان ما بیرون بود.

هركس از عهده پاسخ برنمی آمد، با اظهار لطف وی وپاسخ درست پرسش روبرو می شد.پس از آن كه همه ما را خلع سلاح كرد، فرمود:

 والدین شما نگران شده اند كه شما نمازتان را به فارسی می خوانید، آن ها نمی دانند من كسانی را می شناسم كه _ نعوذبالله _ اصلاً نماز نمی خوانند، شما جوانان پاك اعتقادی هستید كه هم اهل دین هستید و هم اهل همت، من در جوانی می خواستم مثل شما نماز را به فارسی بخوانم؛ ولی مشكلاتی پیش آمد كه نتوانستم. اكنون شما به خواسته دوران جوانی ام جامه عمل پوشانیده اید، آفرین به همت شما، در آن روزگار، نخستین مشكل من ترجمه صحیح سوره حمد بود كه لابد شما آن را حلّ كرده اید. اكنون یكی از شما كه از دیگران مسلط تراست، بگوید بسم الله الرحمن الرحیم را چگونه ترجمه كرده است.

یكی ازما به عادت دانش آموزان دستش رابالا گرفت و برای پاسخ دادن داوطلب شد، آقا با لبخند فرمود: خوب شد طرف مباحثه مایك نفر است؛ زیرا من ازعهده پانزده جوان نیرومند برنمی آمدم.

بعد به آن جوان فرمود: خوب بفرمایید بسم الله را چگونه ترجمه كردید؟

آن جوان گفت:طبق عادت جاری به نام خداوند بخشنده مهربان.

 حضرت ارباب لبخند زد و فرمود:

 گمان نكنم ترجمه درست بسم الله چنین باشد.

درمورد«بسم» ترجمه«به نام»عیبی ندارد.

اما «الله» قابل ترجمه نیست؛ زیرا اسم علم (خاص) خدا است و اسم خاص را نمی توان ترجمه كرد؛مثلاً اگراسم كسی «حسن»باشد،نمی توان به آن گفت «زیبا».ترجمه «حسن» زیباست؛ اما اگربه آقای حسن بگوییم آقای زیبا،خوشش

نمی آید.

كلمه الله اسم خاصی است كه مسلمانان بر ذات خداوند متعال اطلاق می كنند. نمی توان «الله» را ترجمه كرد، باید همان را به كار برد.

خوب «رحمن» را چگونه ترجمه كرده اید؟ رفیق ما پاسخ داد: بخشنده. حضرت ارباب فرمود: این ترجمه بد نیست، ولی كامل نیست؛ زیرا «رحمن» یكی از صفات خداست كه شمول رحمت و بخشندگی او را می رساند و این شمول دركلمه بخشنده نیست؛ «رحمن» یعنی خدای كه در این دنیا هم برمؤمن و هم بر كافر رحم می كند و همه را در كنف لطف و بخشندگی خود قرار می دهد و نعمت رزق و سلامت جسم و مانند آن اعطا می فرماید. در هرحال، ترجمه بخشنده برای «رحمن» درحد كمال ترجمه نیست.

 خوب، رحیم را چطور ترجمه كرده اید؟ رفیق ما جواب داد: «مهربان». حضرت آیت الله ارباب فرمود: اگرمقصودتان از رحیم من بود _ چون نام وی رحیم بود_ بدم نمی آمد «مهربان» ترجمه كنید؛ امّا چون رحیم كلمه ای قرآنی و نام پروردگار است، باید درست معنا شود. اگر آن را «بخشاینده» ترجمه كرده بودید، راهی به دهی می برد؛ زیرا رحیم یعنی خدای كه در آن دنیا گناهان مؤمنان را عفو می كند. پس آنچه در ترجمه «بسم الله» آورده اید، بد نیست؛ ولی كامل نیست و اشتباهاتی دارد. من هم در دوران جوانی چنین قصدی داشتم، امّا به همین مشكلات برخوردم و از خواندن نماز فارسی منصرف شدم. تازه این فقط آیه اول سوره حمد بود، اگر به دیگر آیات بپردازیم موضوع خیلی پیچیده تر می شود.امّا من معتقدم شما اگرباز هم بر این امر اصرار دارید، دست از نمازخواندن فارسی برندارید؛ زیرا خواندنش ازنخواندن نمازبه طوركلی بهتر است.

در این جا، همگی شرمنده و منفعل و شكست خورده از وی عذر خواهی كردیم و قول دادیم، ضمن خواندن نمازبه عربی،نمازهای گذشته را اعاده كنیم.

ایشان فرمود: من نگفتم به عربی نماز بخوانید، هرطور دلتان می خواهد بخوانید. من فقط مشكلات این كار را برای شما شرح دادم. ما همه عاجزانه از وی طلب بخشایش و ازكار خود اظهار پشیمانی كردیم. حضرت آیت الله ارباب، با تعارف میوه و شیرینی، مجلس را به پایان برد. ما همگی دست مباركش را بوسیدیم و در حالی كه ما را بدرقه می كرد، خداحافظی كردیم. بعد نمازهارا اعاده كردیم و ازكار جاهلانه خود دست برداشتیم.

 

 23. ماهنامه پرسمان/ سال اول، ش 40،آذر 1380، ص 6و7

لينک ثابت
حقه روز امتحان
چهارشنبه بیست و دوم دی 1389 | طلبه

 

چهار تا دانشجو شب امتحان بجای درس خواندن به پارتی و خوش گذرونی رفته بودند

و هيچ آمادگی امتحانشون رو نداشتند٬

روز امتحان به فکر چاره افتادند و حقه ای سوار کردند به اين صورت که

سر و روشون رو کثيف و کردند

و مقداری هم با پاره کردن لباس هاشون در ظاهرشون تغييراتی بوجود آوردند٬

سپس عزم رفتن به دانشگاه نمودند و يکراست به پيش استاد رفتند٬

مسئله رو با استاد اينطور مطرح کردند که ديشب به يک مراسم عروسی خارج از شهر رفته بودند

و در راه برگشت از شانس بد يکی از لاستيک های ماشين پنچر ميشه

و اونا با هزار زحمت و هل دادن ماشين به يه جايی رسوندنش

و اين بوده که به آمادگی لازم برای امتحان نرسيدند کلی از اينها اصرار و از استاد انکار

آخر سر قرار ميشه سه روز ديگه يک امتحان اختصاصی برای اين 4 نفر از طرف استاد برگزار بشه،

آنها هم بشکن زنان از اين موفقيت بزرگ، سه روز تمام به امر شريف خر زنی مشغول ميشن

و روز امتحان با اعتماد به نفس بالا به اتاق استاد ميرن تا اعلام آمادگی خودشون رو ابراز کنند!

استاد عنوان ميکنه بدليل خاص بودن و خارج از نوبت بودن

اين امتحان بايد هر کدوم از دانشجوها توی يک کلاس بنشينند و امتحان بدن که آنها بدليل داشتن وقت کافی و آمادگی لازم با کمال ميل قبول ميکنند.

امتحان حاوی دو سوال و بارم بندی از نمره بيست بود؛

 

.

.

.

.

.

 

يك)   نام و نام خانوادگی:                      ۲ نمره

دو)  کدام لاستيک پنچر شده بود؟           ۱۸نمره

 

 

الف) لاستيک سمت راست جلو

ب) لاستيک سمت چپ جلو

ج) لاستيک سمت راست عقب

د) لاستيک سمت چپ عقب

 

لينک ثابت
منم یادم نیست!...
جمعه هفدهم دی 1389 | طلبه

يکی بود يکی نبود. يه روزی روزگاری يه خانواده ی سه نفری بودن. يه پسر کوچولو بود با مادر و پدرش، بعد از يه مدتی خدا يه داداش کوچولوی خوشگل به پسرکوچولوی قصه ی ما ميده، بعد از چند روز که از تولد نوزاد گذشت .

 

پسرکوچولو هی به مامان و باباش اصرار می کنه که اونو با نوزاد تنها بذارن. اما مامان و باباش می‌ترسيدن که پسرشون حسودی کنه و يه بلايی سر داداش کوچولوش بياره.اصرارهای پسرکوچولوی قصه اونقدر زياد شد که پدر و مادرش تصميم گرفتن اينکارو بکنن اما در پشت در اتاق مواظبش باشن.

 

پسر کوچولو که با برادرش تنها شد … خم شد روی سرش و گفت : داداش کوچولو! تو تازه از پيش خدا اومدی ……….

 

به من می گی قيافه ی خدا چه شکليه ؟

 

آخه من کم کم داره يادم مي ره؟؟؟؟؟؟

لينک ثابت
دنبال خدا نگرد !!!! ...
سه شنبه چهاردهم دی 1389 | طلبه

 

دنبال خدا نگرد !!!! ...

 

به دنبال خدا نگرد خدا در بيابان هاي خالي از انسان نيست

خدا در جاده هاي تنهاي بي انتها نيست

به دنبالش نگرد

 

خدا در نگاه منتظر کسي است که به دنبال خبري از توست

خدا در قلبي است که براي تو مي تپد

خدا در لبخندي است که با نگاه مهربان تو جاني دوباره مي گيرد

 

خدا آن جاست

در جمع عزيزترين هايت

خدا در دستي است که به ياري مي گيري

در قلبي است که شاد مي کني

در لبخندي است که به لب مي نشاني

خدا در بتکده و مسجد نيست

گشتنت زمان را هدر مي دهد

خدا در عطر خوش نان است

خدا در جشن و سروري است که به پا مي کني

خدا را در کوچه پس کوچه هاي درويشي و دور از انسان ها جست و جو مکن

خدا آن جا نيست

 

او جايي است که همه شادند

و جايي است که قلب شکسته اي نمانده

در نگاه پرافتخار مادري است به فرزندش

در نگاه عاشقانه زني است به همسرش

بايد از فرصت هاي کوتاه زندگي جاودانگي را جست

زندگي چالشي بزرگ است

مخاطره اي عظيم

فرصت يکه و يکتاي زندگي را

نبايد صرف چيزهاي کم بها کرد

چيزهاي اندک که مرگ آن ها را از ما مي گيرد

زندگي را بايد صرف اموري کرد که مرگ نمي تواند آن ها را از ما بگيرد

زندگي کاروان سرايي است که شب هنگام در آن اتراق مي کنيم

و سپيده دمان از آن بيرون مي رويم

فقط چيزهايي اهميت دارند

چيزهايي که وقت کوچ ما از خانه بدن با ما همراه باشند

همچون معرفت بر الله و به خود آيي

 

دنيا چيزي نيست که آن را واگذاريم

دنيا چيزي است که بايد آن را برداريم و با خود همراه کنيم

سالکان حقيقي مي دانند که همه آن زندگي باشکوه هديه اي از طرف خداوند و بهره خود را از دنيا فراموش نمي کنند

کساني که از دنيا روي برمي گردانند

نگاهي تيره و يأس آلود دارند

آن ها دشمن زندگي و شادماني اند

 

خداوند زندگي را به ما نبخشيده است تا از آن روي برگردانيم

سرانجام خداوند از من و تو خواهد پرسيد: آيا «زندگي» را «زندگي کرده اي»؟

لينک ثابت
جالبه...
جمعه دهم دی 1389 | طلبه

دختر كوچكي هر روز پياده به مدرسه مي رفت و بر مي گشت .
با اينكه ها آن روز صبح هوا زياد خوب نبود و آسمان نيز ابري بود ،
 دختر بچه طبق معمولِ هميشه ، پياده بسوي مدرسه راه افتاد.
بعد از ظهر كه شد ،‌ هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و برق شديدي درگرفت.
 مادر كودك كه نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد
يا اينكه رعد و برق بلايي بر سر او بياورد ، تصميم گرفت كه با اتومبيل بدنبال دخترش برود .
با شنيدن صداي رعد و ديدن برقي كه آسمان را مانند خنجري دريد ،
با عجله سوار ماشينش شده و به طرف مدرسه دخترش حركت كرد.
اواسط راه ، ناگهان چشمش به دخترش افتاد كه مثل هميشه پياده به طرف منزل در حركت بود ،
ولي با هر برقي كه در آسمان زده ميشد ، او مي ايستاد ، به آسمان نگاه مي كرد و لبخند مي زد
و اين كار با هر دفعه رعد و برق تكرار مي شد.
زمانيكه مادر اتومبيل  خود را به كنار دخترك رساند ، شيشه پنجره را پايين كشيد و از او پرسيد :

" چكار مي كني ؟ چرا همينطور بين راه مي ايستي؟"
دخترك پاسخ داد،" من سعي مي كنم صورتم قشنگ بنظر بيايد، چون خداوند دارد مرتب از من عكس مي گيرد."

 

لينک ثابت

 

 زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود . چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود، تصميم گرفت براي گذراندن وقت کتابي خريداري کند. او يک بسته بيسکوئيت نيز خريد و برروي يک صندلي نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد...

مردي در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه مي‌خواند.  

وقتي که او نخستين بيسکوئيت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم يک بيسکوئيت برداشت و خورد. او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت.

پيش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم. شايد اشتباه کرده باشد.»  

ولي اين ماجرا تکرار شد. هر بار که او يک بيسکوئيت برمي‌داشت ، آن مرد هم همين کار را مي‌کرد. اين کار او را حسابي عصباني کرده بود ولي نمي‌خواست واکنش نشان دهد.

وقتي که تنها يک بيسکوئيت باقي مانده بود، پيش خود فکر کرد: «حالا ببينم اين مرد بي‌ادب چکار خواهد کرد؟»

مرد آخرين بيسکوئيت را نصف کرد و نصفش را خورد.

اين ديگه خيلي پرروئي مي‌خواست!

او حسابي عصباني شده بود.

در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپيماست. آن زن کتابش را بست، چيزهايش را جمع و جور کرد و با نگاه تندي که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه  اعلام شده رفت. وقتي داخل هواپيما روي صندلي‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عينکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب ديد که جعبه  بيسکوئيتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!

خيلي شرمنده شد!! از خودش بدش آمد ... يادش رفته بود که بيسکوئيتي که خريده بود را داخل ساکش گذاشته بود.

آن مرد بيسکوئيت‌هايش را با او تقسيم کرده بود، بدون آن که عصباني و برآشفته شده باشد...

در صورتي که خودش آن موقع که فکر مي‌کرد آن مرد دارد از بيسکوئيت‌هايش مي‌خورد خيلي عصباني شده بود. و متاسفانه ديگر زماني براي توضيح رفتارش و يا معذرت‌خواهي نبود....

 

چهار چيز است که نمي‌توان آن‌ها را بازگرداند :

 

1.    سنگ ... پس از رها کردن!

2.    حرف ... پس از گفتن!

3.    موقعيت... پس از پايان يافتن!

4.    و زمان ... پس از گذشتن!

 

لينک ثابت
حتما بخوانید!
سه شنبه هفتم دی 1389 | طلبه
یا لطیف

در روایات اسلامی آمده که کفار مکه از پیامبر اسلام (ص) تقاضا کردند برای صدق دعوی خود ماه را به دو نیم بشکافد و به او قول دادند که اگر چنین نماید به دین اسلام و صدق گفتار او ایمان خواهند آورد... آن شب آسمان صاف و ماه به صورت کامل (بدر) بود، پیامبر (ص) از خداوند خواست تا آنچه را که کفار مکه از او خواسته اند به آنها نشان بدهد تا ایمان بیاورند... خداوند دعای پیامبرش را اجابت کرد... و سپس ماه به دو نیم شکافته شد، نیمی در کوه صفا و نیم دیگر در کوه قیقعان در مقابل آن قرار گرفت.

کفار مکه که در حال مشاهده این واقعه بودند گفتند که محمد (ص) ما را سحر کرده است، سپس گفتند اگر او ما را سحر کرده باشد نمی تواند همه مردم را سحر کند، ابوجهل گفت: "صبر کنید تا یکی از اهل بادیه بیاید و از او سئوال کنیم که آیا انشقاق ماه را دیده است یا نه، اگر تایید کرد ایمان می آوریم و اگر نه معلوم می شود که محمد (ص) چشمان ما را سحر کرده است."

بالاخره یکی از اهالی بادیه به مکه آمد و این خبر را تصدیق کرد و آنگاه ابو جهل و مشرکان گفتند: "این سحر مستمر است" و آنگاه این آیات مبارک نازل شد ... "اقتربت الساعه وانشق القمر ..." باری این موضوع پایان یافت و مشرکان ایمان نیاوردند.

در یکی از نشستهای دکتر زغلول النجار در یکی از دانشگاههای انگلیس، وی در خصوص معجزه شق القمر در صدر اسلام به دست پیامبر (ص) به عنوان یکی از معجزات پیامبر (ص) که توسط ناسا به اثبات رسیده است صحبت می کرد. در این میان یکی از حاضران که به اسلام خیلی توجه و اهتمام داشت به نام "داوود موسی بیتکوک " که در حال حاضر نیز رئیس حزب اسلامی بریتانیاست ماجرای مسلمان شدن خود را اینگونه نقل کرد:

"هنگامی که می خواستم در مورد اسلام تحقیق کنم یکی از دوستانم ترجمه ای از قران کریم به زبان انگلیسی را به من هدیه کرد و من نیز بطور اتفاقی آن را باز کردم و اتفاقا سوره قمر آمد. سپس شروع به خواندن کردم ....و ماه شکافته شد... وقتی به این جمله رسیدم از خود پرسیدم آیا واقعا ماه شکافته شده است؟؟! سپس با ناباوری کتاب را بسته و به کناری گذاشتم و از تحقیق در باره اسلام هم منصرف شدم و دیگر سراغ آن کتاب هم نرفتم.

روزی در مقابل تلویزیون نشسته بودم و طبق معمول شبکه بی بی سی را مشاهده می کردم، برنامه ای بود که در آن مجری با سه نفر از دانشمندان ناسا متخصص در علوم فضایی مصاحبه داشت. موضوع برنامه جنگ ستارگان و صرف میلیاردها دلار در این راه و اعتراض به این موضوع بود. مجری با بیان اینکه صدها میلیون نفر در سراسر جهان از گرسنگی رنج می برند، دانشمندان را مورد انتقاد قرار داده بود و آنان هم با بیان مفید بودن این تحقیقات در مجلات کشاورزی و صنعت و غیره از این طرحها دفاع می کردند...

مجری سپس سئوال دیگری را طرح می کند با این مضمون که "شما در یکی از سفرهای خود به ماه حوالی 100 میلیارد دلار هزینه کردید و تنها خواسته اید که پرچم آمریکا را بر روی ماه نصب کنید... آیا این عاقلانه است؟؟!" در جواب این گوینده دانشمند آمریکایی لب به سخن گشوده و می گوید که: "در آن سفر، هدف ما مطالعه ترکیب داخلی ماه بوده که بدانیم چه تشابهاتی با زمین دارد و در این زمینه به موضوع عجیبی برخورد کردیم که عبارت بود از یک کمر بندی از سنگها و صخره های تغییر شکل یافته که سطح کره ماه را به طرف عمق و به طرف سطح دیگر آن پوشانده بود و هنگامی که این اطلاعات را به زمین شناسان منتقل کردیم مایه شگفتی آنان شده و گفتند چنین چیزی امکان ندارد مگر آنکه ماه در مرحله ای از حیات خود به دو نیم تقسیم شده و سپس دوباره جمع شده باشد و به شکل اول بازگشته باشد و این نوار از صخره های تغییر شکل یافته نتیجه برخورد دو نیمه ماه در لحظه جمع شدن و به هم پیوستن دو نیمه آن می باشد."

داوود موسی بیتکوک سپس می گوید:

"با شنیدن این مطلب از جای خود پریدم و گفتم این معجزه ای است که در 1400 سال قبل به دست پیامبر اسلام در قلب صحرا اتفاق افتاده و از عجایب روزگار این است که آمریکایی ها باید میلیاردها دلار خرج کنند تا آن را برای مسلمانان اثبات نمایند! بی شک این دین حق و حقیقت است..."

به این ترتیب سوره قمر سبب اسلام آوردن این شخص شد، پس از آنکه عاملی برای دوری او از اسلام شده بود و این خود از دیگر معجزات اسلام است

و الله علی کل شی قدیر

 

لينک ثابت

 

در مهد کودکهای ایران 9 صندلی میذارن و به 10 بچه میگن هر کی نتونه سریع برای خودش یه جا بگیره گرگه و .... ادامه بازی. بچه ها هم همدیگر رو  هل میدن تا خودشون بتونن روی صندلی بشینن.

با این بازی ما از بچگی به کودکان خود آموزش میدیم که هرکی باید به فکر خودش باشه.

در مهد کودکهای ژاپن 9 صندلی میذارن و به 10 بچه میگن اگه یکی روی صندلی جا نشه همه باختین. لذا بچه ها نهایت سعی خودشونو میکنن و همدیگر رو طوری بغل میکنن که  كل تيم  10 نفره  روي 9 تا صندلي جا بشن و كسي بي صندلي نمونه. بعد 10 نفر روی 8 صندلي، بعد 10 نفر روی 7 صندلي و  همینطور تا آخر.

با این بازی اونا به بچه هاشون فرهنگ همدلی و کمک به همدیگر رو یاد میدن.

گوشه ای ازسخنرانی همایش کیفیت

 

لينک ثابت
شعر كاروان كربلا از شهريار
چهارشنبه بیست و چهارم آذر 1389 | طلبه

 

شيعيان ديگر هواي نينوا دارد حسين

روي دل با كاروان كربلا دارد حسين

 

از حريم كعبه ي جدش به اشكي شست دست

مروه پشت سر نهاد، اما صفا دارد حسين

 

مي برد در كربلا هفتاد و دو ذبح عظيم

بيش ازين ها حرمت كوي منا دارد حسين

 

پيش رو راه ديار نيستي، كافيش نيست

اشك و آه عالمي هم در قفا دارد حسين

 

بسكه محمل ها رود منزل به منزل با شتاب

كس نمي داند عروسي يا عزا دارد حسين

 

رخت و تاراج حرم چون گل به تاراجش برند

تا به جايي كه كفن از بوريا دارد حسين

 

بردن اهل حرم دستور بود و سرّ غيب

ورنه اين بي حرمتي ها كي روا دارد حسين

 

سروران، پرانگان شمع رخسارش ولي

چون سحر روشن كه سر از تن جدا دارد حسين


سر به قاچ زين نهاده، راه پيماي عراق

مي نمايد خود كه عهدي با خدا دارد حسين

 

او وفاي عهد را با سر كند سودا ولي

خون به دل از كوفيان بي وفا دارد حسين

 

دشمنانش بي امان و دوستانش بي وفا

با كدامين سر كند، مشكل دوتا دارد حسين

 

سيرت آل علي (ع) با سرنوشت كربلاست

هر زمان از ما يكي صورت نما دارد حسين

 

آب خود با دشمنان تشنه قسمت مي كند

عزت و آزادگي بين تا كجا دارد حسين

 

دشمنش هم آب مي بندد به روي اهل بيت

داوري بين با چه قومي بي حيا دارد حسين

 

بعد ازينش صحنه ها و پرده ها اشك است و خون

دل تماشا كن چه رنگين سينما دارد حسين

 

ساز عشق است و به دل هر زخم پيكان زخمه اي

گوش كن عالم پر از شور و نوا دارد حسين

 

دست آخر كز همه بيگانه شد ديدم هنوز

با دم خنجر نگاهي آشنا دارد حسين

 

شمر گويد گوش كردم تا چه خواهد از خدا

جاي نفرين هم به لب ديدم دعا دارد حسين

 

اشك خونين گو بيا بنشين به چشم شهريار

كاندرين گوشه عزايي بي ريا دارد حسين

لينک ثابت

تمامي حقوق مادي و معنوي " طلبه ی سمپادی " براي " طلبه " محفوظ مي باشد!
طـرّاح قـالـب: آموزش وبلاگ بازي